همچنان نشسته ایم
با تبری بر آستان خویش خود
ناگذیر از گذار روزگار
راه میگشاییم به درون
شبانه به امید سحر بیداریم
سحر را میخوابیم
دوباره راه کهنه ی هر روز را باز میابیم
درد را همیشه به کار میبریم
کلام کلیشه تر از همیشه
ودرد کلیشه شدن بر دوش
تمام نخوانده ها
درد سختیست
رسم عادت
ساحل نشینان چندی بعد
صدای دریا را نمیشنوند
سیگاری آتش کنم آیا؟؟!
دیگر نه...
صدایم خفه تر از دیروز
دستانم ناتوان تر
مرگ در همین حوالی.
:: بازدید از این مطلب : 414
|
امتیاز مطلب : 99
|
تعداد امتیازدهندگان : 20
|
مجموع امتیاز : 20